۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا ۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
نوشته شده در تاریخ: پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1388
نیایشی از جنس من...

ای فریاد من 

ای صدای ناله های من

و ای طلوع بی غروب من 

 

وجود تو

تکرار واژه وجود من است 

 

کاش می دانستی چه سخت است

که شروع این خط ممتد را نیابی

و در آغاز این تکرار چیزی به جز سکوت نبینی... 

 

چرا فریاد بر نمی آوری که این ظلمت دیوانه وار عذابی بیش نیست؟ 

 

آرزو می کنم که در نگاه تو همه وجود من دروغ باشد تا در نگاه من سخن تو...

چرا فریاد حقیقت را بر نمی آوری؟ 

 

می دانم که در باتلاقی از ابهام دست و پا می زنم 

 

ای تمام من

چشم بگشا و ببین وجود نا تمام خود را

و در این بیراهه رهایش نکن 

 

از من روی بر نگردان

که ناله هایم از سر نادانیست 

 

از من روی بر نگردان

که بی تو دلیل خود را گم می کنم 

 

بی تو همه چیز فراموش خواهد شد

حتی صدای لالایی مادر بر بالین من

و اشک هام بر این خاک سرد فرو خواهد رفت

بدون هیچ شکوفه ای... 

 

دستم را بگیر و مرا در حقیقت غوطه ور کن

و اشکهایم را پر ثمر ساز 

 

بی تردید

هر لحظه به تو می اندیشم

به تو ای دلیل من...

 

نوشته شده در تاریخ: چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388
آغوش...

و باز هم اشک

میهمان چشمان من است...

و وجود خسته ام پر از تمنای رفتن...

از این ویرانه. از این خاک...

و باز هم سایه روح تنهایی را در کنارم حس می کنم...

کاش می توانستم همانند آن مرغ ماهیخوار

برای لحظه ای خود را در میان موجها پنهان سازم...

اما...

امروز تنها یک آرزو دارم

می خواهم آغوش خدا را حس کنم...

نوشته شده در تاریخ: جمعه 30 اسفند ماه سال 1387
عید. سلام. خداحافظ...

این چند ساعت مانده به عید به کندی میگذرد...

به همین زودی ۱ سال دیگه گذشت...

سالی که پر بود از فراز و نشیب...

 جا داره که عید رو به همه دوستان بلاگی عزیزم تبریک بگم...

اول از همه ژانوس دوست بزرگتر خودم که براش احترام زیادی قائل هستم و خودش هنوز نمیدونه وقتهایی که واقعا تنها بودم چه کمکی به من کرده و همین جا ازش تشکر می کنم...

بعد نوبت یکی از قدیمیترین دوستان بلاگی خودم میرسه. شیمای عزیزم. که عید رو بهش تبریک میگم و امیدوارم همیشه لبخند بر لبهاش باشه...(آبجی شیما همیشه شاد باشی)

آبجی نگار و آبجی سارا که همیشه بهم لطف داشتند...

حامد عزیز و سروش که خیلی از زحمت هام به گردن اونها بوده...

و در نهایت خیلی از دوستان دیگه که اگه اسمشون رو نمیارم ازشون عذر میخوام اما همشون واسم عزیز هستن...


بار دیگر به گذشته ام می نگرم...

گذشته ای که نمی دانم هنوز سایه وجودش را بر پیکرم حس می کنم یا نه؟

بسیاری به این وادی شب زده آمدند و بسیاری نیز رفتند...

و از همه گذشته ام چیزی به جز خاکستر رویاهای سوخته ام نمی بینم...

امشب می خواهم وداع کنم

با همه آنهایی که اکنون به تماشای رقص فرشتگان در ستاره باران شب نشسته اند...

با همه آنهایی که میدانم همیشه با من خواهند بود...

امشب می خواهم وداع کنم

با همه آنهایی که مدتی تنهاییم را پشت پرده حضور خود پنهان نمودند...

و زیبا ترین هدیه یعنی لبخند را برایم به ارمغان آوردند...


و سلام کنم بر لاله ای که پرپر شد و دگر بار شکفت...

نوشته شده در تاریخ: یکشنبه 11 اسفند ماه سال 1387
کاش می دانستی


کاش می دانستی که بر من چه گذشت؟

آن زمان را که شنیدم رفتی.

آن زمان من مردم.

من زمین را دیدم

آسمان را دیدم

آسمان آبی خوشرنگ نبود

و زمین سبز نبود

همه جا مشکی بود

کاش می دانستی

رفتنت رفتن خورشید دلم بود و کنون

آسمان دل من تاریک است

شمع شبهای سیاهم خاموش

روح تنهایی بی رحم به من نزدیک است

کاش می دانستی

 حرف های تو برایم سوگند

بوسه های تو برایم لبخند

نامه های تو برایم امید

چشمهای تو برایم خورشید

آشیان بی تو برایم سرد است

کاش می دانستی

زندگی با تو برایم رنگین

ساکت وساده ولی آهنگین

ماندنت آب حیات دل بیچاره من

رفتنت مردن یکباره من

آشیان بی تو برایم سرد است

زندگی بی تو برایم درد است

کاش می دانستی...

نوشته شده در تاریخ: شنبه 10 اسفند ماه سال 1387
نامه

در این فکرم که چگونه پاکترین نگاه دوخته شده به بهار را به سبکسران نالایق فروختی؟

 

و چگونه آوازه بازیچه ای دیگر را به قیمت معصومیتی که برای همیشه از دست رفت خریدی؟

 

در این فکرم که چگونه همه شب هایم را با خطی ممتد از تصاویر زیبای تو به سحر می رساندم؟

 

و چگونه به یاد خاطرات نفرین شده ات این قلم خسته را به باد سخره کلمات تو می گرفتم؟

 

زیباروی من. در این فکرم که چگونه توانستی ببینی شکستنم را. و لبخند بزنی به قطره قطره اشک من...

 

در دنیای من واژه تو معنایی به جز فراموشی نخواهد داشت. حتی اکنون که در آغوش منی...

 

اکنون می خواهم چشمانم را به روی هرچه که به تو پیوند می خورد ببندم...

 

انتقامی در کار نیست چرا دیگر حتی برازنده این واژه هم نیستی...

 

اکنون دیگر نام تو آرزوی من نیست...

 

آرزویم این است که آسمان هیچگاه تو را از اشکهای رازقی محروم نکند


تا که روزی در دریایی از نالایقی ها غوطه ور شوی.

 

آرزو می کنم که چشمانت آسمانی شوند و نه غرق در خاک...

 

و در آخر آرزو می کنم که مهتابی دیگر را تجربه کنم.

 

بی تو

 

به دور از سوسوی آتش

 

و در کنار سرچشمه ای از نور...

 

 

نادمی در پیشگاه او...

کامیاب

9/12/1387