

![]() |
![]() |
![]() |

می خواهم فریاد بزنم
همیشه به خود می گفتم این آخرین فرصت است
برای زندگی و برای زنده بودن
می خواهم فریاد بزنم
ولی هر باز صدایم در بغض آخرین نگاه تو می شکند
دیگر تحمل ندارم
می خواهم فریاد بزنم
ولی دیگر کسی نیست که صدایم را بشنود
چشمان خشک من دیگر برای گریستن همراهیم نمی کنند
و حتی آنها نیز مرا تنها گذاشته اند
می خواهم بروم از اینجا
از این شهر
ولی مگر تفاوتی هم دارد؟؟
مشکل من اتاق. خانه. شهر و... نیست
من دیگر در این دنیا جایی ندارم
می خواهم بمیرم
می دانم این آخرین راه است
ولی حتی اجازه مردن هم ندارم
و باز هم لبریز می شوم
دوباره همه چیز به هم گره خورده است...
و اینجاست که آرزو می کنم که ای کاش قبل از آمدنت تیغ رهایی را بر ریشه خشک خود کشیده بودم...
ولی اکنون
می دانم که باید بمانم
زیرا دوستت دارم
زیرا نمی خواهم تو عذاب بکشی...
می خواهم فریاد بزنم
ولی
به احترام تو
و به عشق سوسوی نوری که شاید هنوز هم بدرخشد
می مانم
دیشب
هر لحظه دستانم سرد تر و سرد تر می شدند
و سو از چشمان بی فروغم رخت بر بسته بود...
ولی خوشحال بودم
زیرا
احساس می کردم که شاید این لحظه آخر است
شاید
دیگر خداهم به تمام شدن من پی برده است
شاید
خدا دیگر می خواهد مرا از این چاه تاریک نجات دهد...
ولی صبح
باز هم به کابوس بی انتهای زندگی بازگشتم
و فهمیدم که هنوز
محکوم به زندگی هستم...
لالا لالا دل من بی قراره
دلم لبریزه و آروم نداره
بخواب امشب تو آسوده گل من
می خوام امشب بخونم تا ستاره
بخواب امشب در این غوغای مستی
در این غوغای مرگ و غم پرستی
گل پرپر گل گلگون نگارم
تو رفتی و وجودم را شکستی
یکی اینجا می خواد از تو بخونه
به پای خاک سرد تو بمونه
تو رفتی بی صدا با رفتن تو
کتاب قصه من نا تمومه
لالا لالا چرا روح غم اومد؟
چرا داستان عشق من سر اومد؟
تو می گفتی دعا کن عشق ما رو
چرا بعد از دعا ها بدتر اومد؟
لالا لالا نگاه خسته من
سکوت شب دل شکسته من
همه تکراره و پایان این غم
سکوت من چشمای بسته من...
...
کاش می تونستم سکوت دیوانه وار این شب رو بشکنم. . .
منو رها کن از خودم v دستمو بگیر دوباره
منو ببر به آسمون v در خونه ستاره
نزار که تنها بمونم v با تازیانه های غم
نزار زمستونی باشه v دستای روی خاک من
چشمای من نمی تونن v جای خالیتو ببینن
هر لحظه قطره های اشک v روی گونه هام میشینن
قصه من پرغصه شد v لاله من خزونی شد
فرشته خانوم پر کشید v روزهای من بارونی شد
نزار که تنها بمونم v با تازیانه های غم
نزار زمستونی باشه v دستای روی خاک من
هر لحظه زندگی واسم v حکم یه صلیب رو داره
مصلوب اون صلیب منم v به حکمی که جرم نداره
قسم به اون خدایی که v لاله رو آسمونی کرد
واسم شده یه آرزو v از زندگی رهام میکرد
نزار که تنها بمونم v با تازیانه های غم
نزار زمستونی باشه v دستای روی خاک من...
دیر گاهی در انتهای سکوت شب
در گوشه اتاق تاریک اتاقم می نشینم
به او می اندیشم
و خط بی انتهایی از اندیشه های مبهم از ذهنم می گذرد
اگر امشب آخرین باشد
و اگر در غمنامه زندگی من فردایی وجود نداشته باشد
آیا احساس قلبی من به او دچار موج تردید نخواهد شد؟
اگر برای من فردایی نباشد
آیا هرگز او خواهد دانست که چقدر دوستش داشتم؟
و آنجاست که از خود می پرسم
آیا تلاش من کافی بود؟
تا نشان دهم که او تنها کس من است؟
و آیا توانستم عشق را در صفحه سپید قلب او بنگارم؟
آیا من چنین فرصتی خواهم داشت؟
تنها هراس من این است
که اکنون جایی باشم که فرصت دومی برایم وجود نداشته باشد....
اگر فردا هرگز نرسد
اتل متل فرشته
اینم یه سرنوشته
قصه عشق ما رو
خود خدا نوشته
اتل متل ستاره
یه قلب پاره پاره
قصه ما همینه
راه دیگه نداره
قصه رازقی رو
بی انتها گذاشتی
رفتی و بی کسی رو
برای من گذاشتی
روح لطیف احساس
کشته شد فنا شد
گلبرگهای گل یاس
پرپر شد و جدا شد
اتل متل سپیده
کی صدامو شنیده
چشمای بارونیمم
انگار خدا ندیده
آسمون قصه ما سیاهه
روزهای بارونی من تباهه
قصه ما
غمگین ترین قصه روی زمینه
عشق واسه ما
گناه آخرینه...
ای کسی که بی تو
تنهایی را با تمام وجود احساس می کنم
ای کسی که
همیشه در تلاش رسیدن به تو بودم
و دست بی رحم زمانه تلاشم را بیهوده ساخت
به یاد می آورم چشمهایت را
که قصه ها از رنجهای نهان نقل می کردند
رنجهایی که پشت لبخند زیبایت پنهان شده بودند
به یاد می آورم نگاهت را
که کلید معمای قلبم بود
معمایی که بسیار دیر به جواب رسید
به یاد می آورم دستهایت را
که بارها به گرمی دستان مرا می فشردند
و آرامش را تا بی نهایت به من هدیه می کردند..
اندیشه تو
مرا به امتداد شب می برد
شبهایی که بی وجود تو
ستاره ای در خود ندارند
فرشته من تو بگو
کجاست آن چشمها
کجاست آن دستها
کجاست آن نگاه ها؟
از روزی که تو رفتی
آسمان رنگی به جز سیاهی ندارد
و زمین هدیه ای به جز خاک ندارد
از روزی که تو رفتی
دیگر تنها نیستم
زیرا تنهایی هیچگاه رهایم نمی کند
و همیشه با من همسفر است
دیگر تنها بهانه ام برای زندگی
اشکهای جاری نشده از چشم من است.
اشکهایی که پایانی ندارد
احساس می کنم
که دیگر خدا هم صدای مرا نمی شنود
دیگر او هم نمیخواهد صدای مرا بشنود
صبر خدا مرا لبریز نموده
از اعتراضهایم به او
که چرا این انتظار
همه سهم من از این خاک است
فرشته ام من دیگر از مرگ نمی ترسم
و بی صبرانه منتظرم
تا به دیدار او و آغوش تو پرواز کنم
و اینجاست که لحظات برای من
معنایی شیرین پیدا می کند…
گلایه های بی صدا
سکوت مرگ بار من
چشمهای بی فروغ تو
چشمهای اشک بار من
قصه دیرین من است
در این دیار اشک ها
...
چه کرده ای که بی صدا
درون خود شکسته ام
چه دیده ام ز تو مگر
که دل به لاله بسته ام؟
...
صدای خنده های تو
شنیده می شود هنوز
سکوت شب ز بغض من
شکسته می شود هنوز
فرشته ام به من بگو
چگونه بند بند روح من
به بغض واژه های تو
پس از گذشت روزها
گسسته می شود هنوز؟
فرشته ام بدان که تو
به قلب زخم کامیاب
هنوز مرحمی و من
در این سکوت مرگ بار
شکسته می شوم هنوز...
دیشب فرشته ام را دیدم
در دنیایی که دیگر خاک نبود
آسمان آبی بود
و زمین رویا سبز
همه چیز ساخته نور بود
موجی از زیبایی ها در رویای من
آن را به بهشت تشبیه می کرد…
فرشته ام به من نزدیک شد
صورتش را به من نزدیک کرد
لبخند زیبایش را بر رویای من جاری ساخت
چشمان آبی رنگ او دیگر بی فروغ نبود
دستم را گرفت
دست فرشته دیگر سرد نبود
هر لحظه دیدن او مرحمی بر قلب زخم خورده من بود
همچون کودکی خود را در آغوش او قرار دادم
و با تمام وجود گریستم…
احساس می کردم با هر قطره اشک کوهی از غم از دل من جدا می شود…
روح احساس من می گفت: اینجاست جایی برای یک دریا اشک تو…
با صدای لرزانم به او گفتم:
همه روز در انتظار بودم
برای فرصتی دوباره
برای سخن گفتن با تو…
زیبا روی من. خاطراتت از اشکهای من سرچشمه می گیرد
کمکم کن
مگذار بیهوده باشم
می خواهم پرواز کنم
از این دنیای سرد و تاریک و بی پایان
که از آن هراسانم
بدون تو حتی یک روز هم نمی توانم زندگی کنم
به هر کجا که می نگرم
نشانه ای از خاطرات شیرین تو برایم آشکار می شود
و یاد آوری آنها برایم درد ناک است
کمکم کن…
می خواهم وجودم به دنیای سکوت تو دامن بزند
فرشته من با لبخند مادرانه ای دستانش را بر شانه هایم گذاشت
در چشمان من نگاه کرد. نگاهی که مدتها از دیدنش محروم بودم…
و با صدای آهنگینش تنها جمله ای به من گفت:
به خودت کمک کن
با ایمان آوردن به آنچه امشب دیده ای
و آنچه شنیده ای…
یکی از دوستان گل من بعد از خوندن پست پایینی سوالی پرسیده بود.
این حرفا یعنی چی؟؟
چرا؟؟؟
خوب فکر کردم که شاید این سوال خیلی از شماها باشه پس جواب سوال دوستمو اینجا می دم:
توی این سفر. یه روزی. یه جایی. یه کسی. یه حرفی به من زد.
اون به من گفت:
تو دیگه حق نداری غصه بخوری
باید فراموش کنی
باید به خاطر اطرافیانت هم که شده شاد باشی...
این سه جمله رو که شنیدم احساس کردم که تک تک کلماتش مثل میخ هایی هستند که روح من رو به صلیب می کشند...
در جواب او فرد سکوت کردم.
به گوشه ای پناه بردم و متن زیر رو در نهایت درد در دفترچه خاطراتم نوشتم....
چه سخته وقتی بفهمی که دیگه هیچکس نمیتونه حرفهات رو بفهمه...
و اگه کسی هم بتونه بفهمه خیلی راحت بهت میگه نمی خواد چیزی بشنوه...
چه سخته وقتی یه دریا اشک داشته باشی ولی هیچکس تحمل دیدن قطره ای از او رو نداشته باشه...
دیگر بی تاب شد ام.
از درد زخمی بر روی قلبم
لبریز شده ام
از ناله هایی که در این سکوت مرگبار
در قلب من اسیر شده اند...
لاله من. کجایی که ببینی
می خواهم فریاد بزنم
ولی حتی اجازه ناله کردن هم ندارم
به من می گویند شاد باش
فراموش کن
لبخند بزن
فرشته من
تو بگو چگونه؟
چگونه فراموشت کنم؟
سوگند به خدایی که تو را از من گرفت
قلب من