ای صدای ناله های من
و ای طلوع بی غروب من
وجود تو
تکرار واژه وجود من است
کاش می دانستی چه سخت است
که شروع این خط ممتد را نیابی
و در آغاز این تکرار چیزی به جز سکوت نبینی...
چرا فریاد بر نمی آوری که این ظلمت دیوانه وار عذابی بیش نیست؟
آرزو می کنم که در نگاه تو همه وجود من دروغ باشد تا در نگاه من سخن تو...
چرا فریاد حقیقت را بر نمی آوری؟
می دانم که در باتلاقی از ابهام دست و پا می زنم
ای تمام من
چشم بگشا و ببین وجود نا تمام خود را
و در این بیراهه رهایش نکن
از من روی بر نگردان
که ناله هایم از سر نادانیست
از من روی بر نگردان
که بی تو دلیل خود را گم می کنم
بی تو همه چیز فراموش خواهد شد
حتی صدای لالایی مادر بر بالین من
و اشک هام بر این خاک سرد فرو خواهد رفت
بدون هیچ شکوفه ای...
دستم را بگیر و مرا در حقیقت غوطه ور کن
و اشکهایم را پر ثمر ساز
بی تردید
هر لحظه به تو می اندیشم
به تو ای دلیل من...


